سخن سکوت ...

چقدر سخته... گاهی حرف زدن، حتی نوشتن چقدر دشواره. همیشه نوشتن برام زیباتر از سخن گفتن بوده و هنوزم هست،نوشتن بعضی چیزها از گفتنشون راحت تر بوده و هنوزم هست، اما چقدر بده یا شاید خوبه که بعضی وقتها حتی نوشتن هم سخت میشه، حتی طاقت فرسا ! بعضی وقت ها که شروع میکنی به گفتن و مخصوصا نوشتن، انگار دلت طاقت نمیاره، انگار درست معلومه که چقدر میخوای بگی، بنویسی، چقدر دیگه مونده که حرفات تموم بشه و راحت بشی! میگی و راحت میشی! اما بعضی وقتها میخوای یه چیزی بگی، یه پستی بذاری، صدبار مینویسی و پاکش میکنی، تا آخرش مینویسی، اما بازم مرددی که بذاریش یا نه، چند لحظه به صفحه نگاه میکنی و در آخر پنجره رو میبندی ، یکم تو کامپیوتر تلوتلو میخوری و در نهایت کامپیوترو خاموشش میکنی و میری. گاهی وقت ها با خودم میگم میخوای از چی بنویسی؟ و گاهی وقتها میگم این همه چیز، چرا چیزی نمی نویسی؟یه مدته نوشتن برام سخت شده... حتی از اومدن ماه رمضون هم چیزی ننوشتم، کلا بعضی وقتها انگار حس نوشتن نداری... چه میشه کرد؟ فعلا منم اینطوریم...

اول که این وبلاگو ایجاد کردم، خیلی نمیخواستم وارد حجاب بشم، اما کاملا اتفاقی همون روزها، روز حجاب شد و اولین پست های وبلاگ من با این موضوع گذاشته شد. اولش قصد بحث و نظرسنجی نداشتم، فقط گفتم یه پستی بذارم و خودمو راحت کنم! بدونم حرفایی رو که باید بگم، گفتم. اما وقتی جوابها رو دیدم، ایده نظرسنجی رو که همیشه برام عجیب بود چرا کسی زیاد سراغش نمیره، خودم تو این فضای کوچیک به دست گرفتم. چون مطمئن بودم که نتیجه قابل اعتنایی داره. حالا تردید دارم که این موضوع تو پست های دیگه هم ادامه پیدا کنه یا نه؟ بعضی وقت ها احساس دلسردی میکنم. چه فایده که وقتی یه نفر به تنهایی میخواد حرفی بزنه، کسی باورش نمیکنه، باید چند نفر باشن که بتونن حرفشونو بزنن. این وبلاگ به تنهایی چه کاری از دستش بر میاد؟ حق دارن کسایی که باور نمیکنن. گاهی وقت ها حتی مجبوری به کسایی که بهت فحش و بدو بیراه میگن، حق بدی. وقتی خیلی ها سالهاست که نفهمیدن این ناآگاهی یک آسیب بزرگه، خیلی های دیگه میدیدن و میبینن که ناآگاهی ما زن ها داره بیداد میکنه، اما اصلا براشون مهم نبوده و نیست، فقط کسی به زن و بچه خودشون بد نگاه نکنه براشون کافیه، و دسته سوم: اونایی که میدونن، اما حتی به زن خودشون هم نمیگن یا شاید نمیتونن که بگن: "بابا! اینکه من بهت میگم اینطوری باش، تعصب بیجا نیست، دلیلش اینه که ... "، چون یه وقتی متهم نشن! کسی محکومشون نکنه که اگه تو خودت اینطوری هستی، لطفا به بقیه تهمت ناروا نزن! خلاصه... اینطوریه که وقتی بهت بد و بیراه میگن، میگن تویی که اینطوری فکر میکنی، واقعیت اینطوری نیست، خودتو، افکارتو به واقعیت ها تعمیم نده، خیلی راحت می تونی تحمل کنی، اصلا ککت هم نمیگزه! میدونی که دلیل خیلی از این جبهه گیری ها، ناآگاهیه.  بگذریم...
دوست دارم بگم، بنویسم، از اون چیزهای گنگی که درون همه آدم ها هست، اما فعلا زبان سکوتو برا گفتن حرفام انتخاب میکنم...
ماه رمضونتون مبارک .

امیدوارم تو لحظه های افطار، از یادآوری لحظه هایی که باهاش روزتونو سپری کردین، افسوس نخورین و راضی باشین...

از حسرت آسمان، در شب دلتنگی ...

سلام. آلان ساعت درست ۳۰ دقیقه بامداد جمعه ست. نمی دونم چرا امشب دوباره یاد قبلاها افتادم. خیلی برای احساس های خوب اون موقع هام دلم تنگ میشه. امشب برای دفعه چندم، دوباره به یاد این افتادم که همه چیز رو فراموش کردم. قولی رو که به خودم دادم یادم رفته. به خودم قول داده بودم این درسها که دست از سرم برداشت، حسابی کیف کنم. وقتی صبح ها در میام تو حیاط و گلهایی رو که بابا مثل این چند سال، اما قشنگ تر از هر سال تو باغچه کاشته،خوب نگاه کنم،  وقتی تو حیاط اومدم یک نفس عمیق بکشم، شب ها منم مثل مامان که پاتوقش تو تابستون ها بهارخواب خونه ست، برم زیر پتو، چشم بدوزم به آسمون. دلم میگیره وقتی یاد قبلاها می افتم. وقتی که به بهانه شناختن صورت فلکی های آسمون شبها میرفتم تو حیاط، دفتر به دست، صورت فلکی ها رو از تو دفترم تو آسمون پیدا میکردم، اما انگار دلم برا چیز دیگه ای بین ستاره ها پرسه میزد. انگار دیدن ستاره ها برام شوق داشت. واقعا چه ذوقی داشت وقتی دجاجه رو می دیدی : یه پرنده در پرواز، با دو تا بالی که تو فضا رها شدن. عقربو میدیدی که ته دمش جدی جدی مثل عقربه. هرکول رو که  داره تو آسمون راه میره، جبار گستاخ، که کمان به دست با صلابت تو آسمون واستاده، و جوزا صورت فلکی ماه من، صورت فلکی ماه من... همیشه انگار وقتی بهش نگاه میکردم، ازش یه توقع دیگه ای میرفت. باید باهام حرف میزد! اما انگار همیشه ساکت بود، چیزی ازش نفهمیدم! ...

 اما حالا چی؟... حالا چی؟...

هر وقت شبها تو حیاط پامیذارم و یاد اون موقع ها می افتم، انگار میخوام باز هم ادای اون زمان رو در بیارم، اما نمیشه. سعی میکنم، اما نمیشه...

دیگه انگار حتی هوس این کارا هم بهم دست نمیده. دیگه حوصله ندارم. چه جالب! "حوصله داشتن" !!  اما من اون موقع با شوق می پریدم تو آسمون! نه حوصله. حالا وقتی به آسمون نگاه میکنم دیگه دلم پر نمیکشه، دیگه غرقش نمیشم، دیگه مثل اون موقع ها تا دم در حیاط دنبال صورت فلکی هاش نمیرم. دیگه دستامو تو تاریکی کنار چشمام نمیذارم که همه چیز آسمون بشه، که فکر کنم تو فضا معلق شدم، تو ماه رمضون ها چند ساعت قبل سحر بود که جبار تیرکمون بدست سرو کله ش از بالا در حیاط پیدا بود، تو مشرق.  نزدیک اذان می پرید بالا دیوار خونه! جالب بود.

حالا دیگه حتی وقتی به آسمون نگاه میکنم، تعجب میکنم که تو این مدت من این همه اومدم تو حیاط، ولی کو جوزا؟ یعنی من تو این مدتم سرمو به آسمون بلند نکردم؟! من دوستش داشتم، اما اون دیگه نیست. امسال حواس من کجا بوده؟ تو ماه تولدم اون هر شب میومده بالا، تو سقف آسمون، اما من ندیدمش. چرا؟ من کجا بودم؟ سنبله کو؟ اصلا نمی دونم دراومده یا نه؟ هنوز وقت دیدنش شروع نشده یا کلا تموم شده؟ ... بهانه های من برا دیدن آسمون کجان؟... من کجام؟....

من دیگه قبلی خودم نیستم. بزرگ شدم، کوچیک شدم! دلم کوچیک شده، خیلی کوچیک، خیلی کوچیک...

کاش میشد حداقل ادای اون موقع هامو در بیارم... تلویزیون، اینترنت،درس، خواب،خوراک...  آسمونو از یادم برد. یکی به من برش گردونه. نه! یکی منو به جای اولم برگردونه. چه عجب که امشب دلم گرفته!... چون دیگه حتی بعضی وقتها دلم هم نمیگیره! به جاش میخندم، میخندیم...

چرا دلم مثل قدیما نیست؟  دلم برا دلتنگی هام تنگ شده.

چرا دلم خفه میشه اما نمیگیره؟ چرا ؟....

من سرگرم شدم. زندگی سرگرمم کرده. دل کندن از این روزمرگی سخته . بهش خو کردم، عادت کردم، دل کندن برام سخته، برامون سخته. اما تا کی؟

به چه قیمتی؟ ....

با این همه رنگ دل من تنگ شدست                    بغضی به گلوی خسته ام چنگ شدست

                                                 افسوس! که پای لنگ دارد سر جنگ        

                          آخر دل آسمان مگر سنگ شدست؟