آخرین کلام ...

                          ميخواهم آب شوم در گستره افق                           آنجا كه دريا به آخر مي رسد
                          و آسمان آغاز مي شود
                         ميخواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته يكي شوم
                         حس مي كنم و ميدانم 
                         دست مي سايم و مي ترسم
                         باور مي كنم و اميدوارم 
                         كه هيچ چيز با آن به عناد برنخیزد

 

                                         ميخواهم آب شوم در گستره افق 
                         
      آنجا كه دريا به آخر مي رسد
                                                             

                                                       و آسمان آغاز مي شود

                       " سروده ای از مارگوت بیکل با ترجمه احمد شاملو"

خداحافظ ...

سلام.

پست بعد آخرين پستيه که  مي ذارم . میخواستم قبلش وصیت کنم!! :

با شروع مهر و درس ها و قبلش هم يه سري مشغله هاي خودم، نمي تونم ديگه وبلاگمو بچرخونم. حيفم اومد کلا درشو تخته کنم. براي همين از برادرم خواستم از اين به بعد، مديريت اينجا با اون باشه. البته ايشون هم زياد وقت نداره، اما باز از هيچ چي بهتره. دلم براي نوشتن توي اين وبلاگ تنگ ميشه. هر وقت ميخواستم وبلاگو ببينم، يکي از اولين چيزهايي که معمولا به چشمم ميخورد، لبخند پر از زندگي دکتر شريعتي بود و گاهي براي دفعه n ام، بايد جملات پايين عکسشو هم ميخوندم. من هميشه اون حرفشو خيلي دوست داشتم و بعضي وقت ها که با خودم ميگفتم براي تنوع هر چند وقت سخن جديدي از ايشون بذارم، زيبايي و عمق اين سخن ايشون، نميذاشت دلم به اين کار راضي بشه. وبلاگ رو ميسپارم به آقا داداشم "امير" .

بهش گفتم چقدر سخته که آدم از وبلاگش دل بکنه، سخته که ... امير گفت: ما زماني که دبيرستان بوديم با يک روحاني عزيز که چند روزي قابل دونسته بود اومده بود پيشمون ، آشنا شديم. طي آشناييم باهاش و سوالاتي که ميکردم،بهم گفت کتاب "المراقبات" رو بخر. يک سري رفته بودم پيشش، کتاب "المراقبات" هم تو دستم. خود اون هم اون کتاب رو داشت. در مورد کتاب " المراقبات" يه چيزي ميخواست بگه اما کتاب من رو نگرفت، کتاب قديمي خودش با برگه هاي کاهي رنگشو برداشت و  بهم گفت:

 " مي بيني؟ آدم چقدر به چيزي که مال خودشه دلبسته ست؟ دوستش داره؟ کتاب تو برگه هاش خيلي سفيد و تر و تميز و مرتبه، اما من کتاب کهنه خودمو به اون کتاب نو ترجيح ميدم و بيشتر دوستش دارم". آقا داداشم بهم گفت: "چون مال خودته، بهش دل مي بندي. هر چي که باشه ... "

راست ميگفت امير. آدم به يک وبلاگ هم، اونم تو يک محيط مجازي دلبسته ميشه، به عنوانش و حتي به نام کاربريش!!! و حتي قالب ساده ي بلاگفاش!! اونم تو يکي دو ماه ...(من خودم خيلي عنوان وبم رو دوست دارم ! اعتماد به نفسم خيلي زياده، نه؟!  قالبو هم هيچ وقت تغيير ندادم، اگرچه يه بنده خدايي با دلسوزي گفته بود قالب خوش آب و رنگ تري انتخاب کن که تاثيرگذاري ناشي از جذابيت وب، بالا بره، اما گاهي زيبايي به سادگييه. مگه نه؟ ...)

بگذريم...

از همه دوست هاي عزيزي که هر چند وقت قابل مي دونستن، سري به اين کلبه کوچيک ميزدن، واقعا تشکر ميکنم و با همه شون خداحافظي ميکنم. بي ادبي منو ببخشيد که بهتون سر نزدم. گل رز عزيز، "بيگانه اي در شهر" آشنا، فاطمه دوست داشتني و ... آقايون محترمي که ديگه نام نميبرم ...

از همه تون التماس دعا دارم. عمق لحظه هاتون روزافزون و دل هاتون هر روز به حقيقت نزديک تر. .

خداحافظ .

رابطه حجاب و جذابیت از نگاه اندیشه وران:

سلام. اميدوارم حالتون خوب باشه و لحظه هاتون پربار. اگه اجازه بدين به اين موضوع بپردازيم که: براي دستيابي به احساس شخصيت و جذابيت بيشتر، از ديد منطقي و علمي واقعا کدوم راه مناسب تريه؟ حجاب يا عکسش؟

برخلاف تصور بسياري از خانوم ها، زيبايي و خودآرايي که به شکل بيحجابي ظهور پيدا ميکنه، بطور طبيعي باعث نميشه که آقايون شيفته و دلباخته شخصيت ما بشن، (اگر چه ممکنه از يه چيزهاي ديگه ايمون خوششون بياد ) بلکه متاسفانه به دليل شناخت ناقصي که هنوز هم تعداد نه چندان کمي از آقايون از احساسات و طبيعت خانوم ها دارن، مسلما تعداديشون فکر ميکنن که لابد ما هم مثل آقايون و از راه مشابه (براي نمونه از راه نگاه) تمتع جنسي مي بريم، در نتیجه از اين واقعيت که زيبايي زن بعنوان يک جاذبه جنسي قوي براي مردها هست باخبريم و با اين خودآرايي هدفمون جلب نگاه هاي هرزه و کثيفه،  و بنابراين حداقل يه تعدادي از اون ها هم که شده، ممکنه نه تنها شيفته  ما نشن، بلکه تصور بدي هم نسبت به ما پيدا کنن.  يه روايتي داريم تو اين مضمون که ميگه اگه تو خودت کاري کردي که در موضع تهمت قرار گرفتي، جز خودت هيچ کس رو متهم نکن. واقعا نامنصفانه بودن اين قضاوت ها هم که باشه، هرچند کم هم باشه که بعيد ميدونم، اما انقدر سنگينه که شخصا براي من، در حد خودش ميتونه دليلي براي مراعات حجاب باشه. من تا يه زماني فکر ميکردم اگه خيلي مذهبي نبودي و حجاب داشتي، رياکاريه! اما به اين روايت که برخورد کردم، ديدم اتفاقا برعکس، کار من کاملا منطقيه. اجازه بدي هر کي هر جور که خواست در موردت قضاوت کنه که يه وقتي ريا نشه؟!! واقعا که فکر خنده داري بود. تو اين پست ترجيح دادم به جاي حرفاي خودم که تو دلم گير کرده، در اين مورد یعنی "رابطه حجاب، جذابیت و شخصیت" از سخنان اهل فکر استفاده کنم و به اونها استناد کنم که بيشتر مورد قبول و اطمينان مخاطبان وبلاگ قرار بگيره. نظرات شهيد مطهري، ويل دورانت و راسل، همگي از کتاب "مسئله حجاب" شهيد مطهري استخراج شدن، کتاب ايشون به زيبايي به بسياري از اشکالات روز وارد بر حجاب پاسخ ميده، واقعا اگه نخوندين، مي ارزه :

ويل دورانت:"حيا امر غريزي نيست، بلکه اکتسابي ست. زنان دريافتند که دست و دلبازي (در خودآرايي) مايه طعن و تحقير است و اين امر را به دختران خود ياد دادند". "خودداري از انبساط و  امساک در بذل و بخشش بهترين سلاح براي شکار مردان است. اگر اعضاي نهاني انسان را در معرض عام تشريح مي کردند، توجه به آن جلب ميشد ولي رغبت و قصد نسبت به آن به ندرت تحريک ميگرديد. مرد جوان به دنبال چشمان پر از حياست و بي آنکه بداند حس ميکند که اين خودداري ظريفانه از يک لطف و رقت عالي خبر ميدهد."   آقاي ويل دورانت ميگن:" آنچه بجوييم و نيابيم عزيز و گرانبها ميگردد. زيبايي به قدرت ميل بستگي دارد و ميل با اقناع و ارضاء ضعيف، و با منع و جلوگيري قوي ميگردد". "آداب جفت جويي عبارت است ار حمله براي تصرف در مردان، و عقب نشيني براي دلبري و فريبندگي در زنان... مرد طبعا جنگي و حيوان شکاري است، عملش مثبت و تهاجمي است، زن براي مرد همچون جايزه اي است که بايد آن را بربايد" .

شهيد مطهري ميگن: "مرد بر خلاف آنچه ابتدا تصور مي رود در عمق روح خويش از ابتذال زن و از تسليم و رايگاني او متنفر است" (کتاب حجابي که من مطالعه ميکردم، قبلا توسط يه آقايي مطالعه شده بود. ايشون معمولا علاوه بر اينکه جاهاي جالب مطالب رو علامت گذاشته بودن، کنارش نظرشون رو هم در مورد اون يادداشت کرده بودن. جالبه که بدونين ايشون زير اين مطلب با مداد خط کشيده بودن و کنارش نوشته بودن: "دقيقا " )

برتراند راسل:" از لحاظ هنر مايه تاسف است که به آساني بتوان به زنان دست يافت و خيلي بهتر است که وصال زنان دشوار باشد، بدون آنکه غير ممکن گردد". 

يه سري از يه آقايي مي شنيدم که ميگفت: "هيچ چيز مثل بي اعتنايي زن به مرد، مرد رو شيفته و متوجه زن نمي کنه". اين براي خود منم واقعا جالب بود. تا اينکه بعدا ديدم  اتفاقا شهيد مطهري هم عينا به اين موضوع اشاره کردن: "مرد هميشه عزت و استغناء و بي اعتنايي زن را نسبت به خود ستوده است".

شهيد مطهري اينطور ميگن:"امروز يکي از خلاهايي که در دنياي امروز اروپا و امريکا وجود دارد، خلا عشق است. در کلمات دانشمندان اروپايي زياد اين نکته به چشم ميخورد که اولين قرباني آزادي و بي بند و باري امروز زنان و مردان، عشق و شور و احساسات بسيار شديد و عالي ست".  (اما متاسفانه بعضي از ما زن ها انقدر از واقعيتها بيخبريم که خيلي وقت ها دقيقا بعنوان راهي براي جلب حس عشق و تصاحب قلب مردا، سعي مي کنيم تا ميتونيم به زيبايي خودمون بپردازيم و وقتي به خودمون نگاه ميکنيم ميبينيم براي اينکار بايد روي خيلي از مرزهايي که براي ما زن ها مطرحه پا بذاريم و بدون هيچ نگراني هم پا ميذاريم، چرا؟  چون نمي دونيم چقدر با اين کار به شخصيت خودمون ناخواسته آسيب وارد ميشه و  تا کسي مياد از اين موضوع حرف بزنه با خودمون ميگيم: اَه!! همش شعار اما اگه بريم دنبالش، حتما به اين نتيجه میرسيم که اينا واقعا شعار نيست،  فقط يک واقعيته که احتمالا تا الآن درست ازش بحث نشده...  و حتي شايد اينجوري بهش نگاه شده: )

شهيد مطهري در کتاب حجاب اینطور میگن: "از همه عجيب تر سخني است که يکي از مجلات زنانه از آلفرد هيچکاک ( که به قول آن مجله به اقتضاي فن و شغل فيلمسازي، درباره زنان تجارب فراوان دارد) نقل ميکند. او ميگويد:

من معتقدم که زن هم بايد مثل فيلمي پرهيجان و پرآنتريک باشد، بدين معني که ماهيت خود را کمتر نشان دهد و براي کشف خود مرد را به نيروي تخيل و تصور زيادتري وادارد. بايد زنان پيوسته به همين شيوه رفتار کنند، يعني کمتر ماهيت خود را نشان دهند و بگذارند مرد براي کشف آن ها بيشتر به خود زحمت دهد".

تابعد ...  

سخن سکوت ...

چقدر سخته... گاهی حرف زدن، حتی نوشتن چقدر دشواره. همیشه نوشتن برام زیباتر از سخن گفتن بوده و هنوزم هست،نوشتن بعضی چیزها از گفتنشون راحت تر بوده و هنوزم هست، اما چقدر بده یا شاید خوبه که بعضی وقتها حتی نوشتن هم سخت میشه، حتی طاقت فرسا ! بعضی وقت ها که شروع میکنی به گفتن و مخصوصا نوشتن، انگار دلت طاقت نمیاره، انگار درست معلومه که چقدر میخوای بگی، بنویسی، چقدر دیگه مونده که حرفات تموم بشه و راحت بشی! میگی و راحت میشی! اما بعضی وقتها میخوای یه چیزی بگی، یه پستی بذاری، صدبار مینویسی و پاکش میکنی، تا آخرش مینویسی، اما بازم مرددی که بذاریش یا نه، چند لحظه به صفحه نگاه میکنی و در آخر پنجره رو میبندی ، یکم تو کامپیوتر تلوتلو میخوری و در نهایت کامپیوترو خاموشش میکنی و میری. گاهی وقت ها با خودم میگم میخوای از چی بنویسی؟ و گاهی وقتها میگم این همه چیز، چرا چیزی نمی نویسی؟یه مدته نوشتن برام سخت شده... حتی از اومدن ماه رمضون هم چیزی ننوشتم، کلا بعضی وقتها انگار حس نوشتن نداری... چه میشه کرد؟ فعلا منم اینطوریم...

اول که این وبلاگو ایجاد کردم، خیلی نمیخواستم وارد حجاب بشم، اما کاملا اتفاقی همون روزها، روز حجاب شد و اولین پست های وبلاگ من با این موضوع گذاشته شد. اولش قصد بحث و نظرسنجی نداشتم، فقط گفتم یه پستی بذارم و خودمو راحت کنم! بدونم حرفایی رو که باید بگم، گفتم. اما وقتی جوابها رو دیدم، ایده نظرسنجی رو که همیشه برام عجیب بود چرا کسی زیاد سراغش نمیره، خودم تو این فضای کوچیک به دست گرفتم. چون مطمئن بودم که نتیجه قابل اعتنایی داره. حالا تردید دارم که این موضوع تو پست های دیگه هم ادامه پیدا کنه یا نه؟ بعضی وقت ها احساس دلسردی میکنم. چه فایده که وقتی یه نفر به تنهایی میخواد حرفی بزنه، کسی باورش نمیکنه، باید چند نفر باشن که بتونن حرفشونو بزنن. این وبلاگ به تنهایی چه کاری از دستش بر میاد؟ حق دارن کسایی که باور نمیکنن. گاهی وقت ها حتی مجبوری به کسایی که بهت فحش و بدو بیراه میگن، حق بدی. وقتی خیلی ها سالهاست که نفهمیدن این ناآگاهی یک آسیب بزرگه، خیلی های دیگه میدیدن و میبینن که ناآگاهی ما زن ها داره بیداد میکنه، اما اصلا براشون مهم نبوده و نیست، فقط کسی به زن و بچه خودشون بد نگاه نکنه براشون کافیه، و دسته سوم: اونایی که میدونن، اما حتی به زن خودشون هم نمیگن یا شاید نمیتونن که بگن: "بابا! اینکه من بهت میگم اینطوری باش، تعصب بیجا نیست، دلیلش اینه که ... "، چون یه وقتی متهم نشن! کسی محکومشون نکنه که اگه تو خودت اینطوری هستی، لطفا به بقیه تهمت ناروا نزن! خلاصه... اینطوریه که وقتی بهت بد و بیراه میگن، میگن تویی که اینطوری فکر میکنی، واقعیت اینطوری نیست، خودتو، افکارتو به واقعیت ها تعمیم نده، خیلی راحت می تونی تحمل کنی، اصلا ککت هم نمیگزه! میدونی که دلیل خیلی از این جبهه گیری ها، ناآگاهیه.  بگذریم...
دوست دارم بگم، بنویسم، از اون چیزهای گنگی که درون همه آدم ها هست، اما فعلا زبان سکوتو برا گفتن حرفام انتخاب میکنم...
ماه رمضونتون مبارک .

امیدوارم تو لحظه های افطار، از یادآوری لحظه هایی که باهاش روزتونو سپری کردین، افسوس نخورین و راضی باشین...

از حسرت آسمان، در شب دلتنگی ...

سلام. آلان ساعت درست ۳۰ دقیقه بامداد جمعه ست. نمی دونم چرا امشب دوباره یاد قبلاها افتادم. خیلی برای احساس های خوب اون موقع هام دلم تنگ میشه. امشب برای دفعه چندم، دوباره به یاد این افتادم که همه چیز رو فراموش کردم. قولی رو که به خودم دادم یادم رفته. به خودم قول داده بودم این درسها که دست از سرم برداشت، حسابی کیف کنم. وقتی صبح ها در میام تو حیاط و گلهایی رو که بابا مثل این چند سال، اما قشنگ تر از هر سال تو باغچه کاشته،خوب نگاه کنم،  وقتی تو حیاط اومدم یک نفس عمیق بکشم، شب ها منم مثل مامان که پاتوقش تو تابستون ها بهارخواب خونه ست، برم زیر پتو، چشم بدوزم به آسمون. دلم میگیره وقتی یاد قبلاها می افتم. وقتی که به بهانه شناختن صورت فلکی های آسمون شبها میرفتم تو حیاط، دفتر به دست، صورت فلکی ها رو از تو دفترم تو آسمون پیدا میکردم، اما انگار دلم برا چیز دیگه ای بین ستاره ها پرسه میزد. انگار دیدن ستاره ها برام شوق داشت. واقعا چه ذوقی داشت وقتی دجاجه رو می دیدی : یه پرنده در پرواز، با دو تا بالی که تو فضا رها شدن. عقربو میدیدی که ته دمش جدی جدی مثل عقربه. هرکول رو که  داره تو آسمون راه میره، جبار گستاخ، که کمان به دست با صلابت تو آسمون واستاده، و جوزا صورت فلکی ماه من، صورت فلکی ماه من... همیشه انگار وقتی بهش نگاه میکردم، ازش یه توقع دیگه ای میرفت. باید باهام حرف میزد! اما انگار همیشه ساکت بود، چیزی ازش نفهمیدم! ...

 اما حالا چی؟... حالا چی؟...

هر وقت شبها تو حیاط پامیذارم و یاد اون موقع ها می افتم، انگار میخوام باز هم ادای اون زمان رو در بیارم، اما نمیشه. سعی میکنم، اما نمیشه...

دیگه انگار حتی هوس این کارا هم بهم دست نمیده. دیگه حوصله ندارم. چه جالب! "حوصله داشتن" !!  اما من اون موقع با شوق می پریدم تو آسمون! نه حوصله. حالا وقتی به آسمون نگاه میکنم دیگه دلم پر نمیکشه، دیگه غرقش نمیشم، دیگه مثل اون موقع ها تا دم در حیاط دنبال صورت فلکی هاش نمیرم. دیگه دستامو تو تاریکی کنار چشمام نمیذارم که همه چیز آسمون بشه، که فکر کنم تو فضا معلق شدم، تو ماه رمضون ها چند ساعت قبل سحر بود که جبار تیرکمون بدست سرو کله ش از بالا در حیاط پیدا بود، تو مشرق.  نزدیک اذان می پرید بالا دیوار خونه! جالب بود.

حالا دیگه حتی وقتی به آسمون نگاه میکنم، تعجب میکنم که تو این مدت من این همه اومدم تو حیاط، ولی کو جوزا؟ یعنی من تو این مدتم سرمو به آسمون بلند نکردم؟! من دوستش داشتم، اما اون دیگه نیست. امسال حواس من کجا بوده؟ تو ماه تولدم اون هر شب میومده بالا، تو سقف آسمون، اما من ندیدمش. چرا؟ من کجا بودم؟ سنبله کو؟ اصلا نمی دونم دراومده یا نه؟ هنوز وقت دیدنش شروع نشده یا کلا تموم شده؟ ... بهانه های من برا دیدن آسمون کجان؟... من کجام؟....

من دیگه قبلی خودم نیستم. بزرگ شدم، کوچیک شدم! دلم کوچیک شده، خیلی کوچیک، خیلی کوچیک...

کاش میشد حداقل ادای اون موقع هامو در بیارم... تلویزیون، اینترنت،درس، خواب،خوراک...  آسمونو از یادم برد. یکی به من برش گردونه. نه! یکی منو به جای اولم برگردونه. چه عجب که امشب دلم گرفته!... چون دیگه حتی بعضی وقتها دلم هم نمیگیره! به جاش میخندم، میخندیم...

چرا دلم مثل قدیما نیست؟  دلم برا دلتنگی هام تنگ شده.

چرا دلم خفه میشه اما نمیگیره؟ چرا ؟....

من سرگرم شدم. زندگی سرگرمم کرده. دل کندن از این روزمرگی سخته . بهش خو کردم، عادت کردم، دل کندن برام سخته، برامون سخته. اما تا کی؟

به چه قیمتی؟ ....

با این همه رنگ دل من تنگ شدست                    بغضی به گلوی خسته ام چنگ شدست

                                                 افسوس! که پای لنگ دارد سر جنگ        

                          آخر دل آسمان مگر سنگ شدست؟


 

دعوتی از آقایون

سلام. از اون جایی که  ایمان دارم در رابطه با موضوع "حجاب و عفاف" کلام آقایون شدیدا روی خانوم ها تاثیر گذاره، توی این پست میخوام از تمام آقایون دعوت کنم برای تفهیم اهمیت قضیه "حجاب" و مهم تر از اون "عفاف" به خانوم ها، به سوالات زیر پاسخ بدن. مطمئن باشید اگه با صداقت جواب بدین، تقریبا محاله که سنگی از بنای فرو ریخته "عفاف" بوسیله شما سر جاش قرار نگیره. همون طور که در پست قبل به طور مفصل بیان شد، به جرات میتونم بگم خیلی از ما زن ها تقریبا هیچ درکی از لزوم حجاب نداریم. تا باور نکنیم با بی حجابی ازمون سواستفاده میشه، شاید برداشتن بسیاری از گام ها در این راه تا حد زیادی بیهوده باشه. کسی که بتونه به یک فکر بیداری بده، مطمئنا افکار بسیاری رو بیدار خواهد کرد. به این امید...


۱-اگه خانومی جلو شما، اصطلاحا "کش دار" ! حرف بزنه، شما چه حالی پیدا میکنید؟            


        

۲-اگه خانومی موهاش بیرون باشه، و مثلا یه کمی هم آرایش داشته باشه، اون وقت چه حسی در شما ایجاد میشه؟ لباس تنگ یا کوتاه چی؟


۳-به نظر شما چقدر این احتمال وجود داره که یه خانوم با شرایطی مشابه موارد بالا، مورد سوء استفاده قرار نگیره؟ **


**ضمنا منظور از سوء استفاده، صرفا تجاوز جنسی نیست، هر گونه نگاه یا رفتارها و نیت های مشابه طبیعتا سوء استفاده تلقی میشه. (آخه خیلی از خانوم ها به طور ناخودآگاه فکر می کنن اصولا تحریک توی خارج از محیط منزل،حتی با بسیاری از مدلهای نامناسب پوشش، بی مفهوم و تقریبا غیر ممکنه. جواب شما -به شرط صداقت-میتونه این باور غلط رو تا حد زیادی اصلاح کنه). بی نهایت متشکرم.

حجاب٬ چرا؟

سلام. حال شما؟ خوبین؟ چه خبرا؟..

اگه تقویم رو یه نگاه انداخته باشین حتما دیدین که امروز٬ دوشنبه بیست و یکم تیر٬ روز "عفاف و حجاب" نام گذاری شده. من خیلی وقته به دنبال بهانه ای بودم که از حجاب بنویسم. راستش تو جایی که ما زندگی میکنیم تا همین چند سال پیش که راهنمایی بودیم پوشیدن چادر اجباری بود و مدیرمون شدیدا سخت میگرفت! نمی دونم الان چه جوری شده. به هر حال... من اون موقع در عین حال که بنا به اجبار محیط چادر می پوشیدم همیشه از چادر بدم میومد. اصلا حجاب برام بی مفهوم بود. نمی فهمیدم برای چی آدم باید بیخودی قشنگی هاش رو بپوشونه. مطمئن هستم خیلی از شماهایی که دارین این پست رو می خونین همین سوال رو از خودتون می پرسین و هنوز براتون قضیه حل نشده است. اما خدا رو شکر همه چیز برای من حل شد. اگه ادامه پست رو بخونین و به صداقتم اعتماد کنید ممکنه جواب بعضی هاشو پیدا کنید. مطمئن باشید اگر حجاب دلیل نداشت٬ یا من دلیلی براش پیدا نمی کردم خودم زودتر از خیلی هاتون٬ دیر یا زود ممکن بود کنارش بذارم.

تا به حال شده از خودت سوال کنی: چرا مرد ها خیلی بیشتر از زن ها رو حرکت خانوم هاشون٬ یا دختر ها و یا خواهرهاشون حساسن؟ دقت کردی ما دخترها خیلی وقت ها خیلی راحت از برادرهامون برای دوست هامون حرف میزنیم. بدون هیچ حساسیت و حتی گاهی خیلی با افتخار؟! حالا تو ذهنت مرورکن. صحنه ای پیدا کن که یه آقا از دختر یا خواهر و بویژه خانومش پیش یه عده نامحرم با شوخی و خنده٬ حرف بزنه . اصلا پیدا میکنی؟ خب.. تا این جا رو داشته باش!

چند وقت پیش من یه سر رفته بودم سایت شاهدان. جایی که جمعی از اساتید٬ مشاوره میدن. یکی از معروف ترین هاشونم: آقای دکتر حمید حبشی. یه دختر خانومی سوالی کرده بود تو این مضمون٬ (تا اونجایی که یادمه): "....من با یه آقایی چند سالی رابطه دارم . و ایشون گفته که من با تو قصد ازدواج ندارم..." و در نهایت: "...رابطه من با ایشون چه جوریاست؟ چی کار کنم؟..." حالا جواب دکتر حبشی رو بخون: "بنام خدا. عزیز گرامی! آن مرد یک خائن تمام عیار است !..." فکر شو بکن. مطمئن هستم که اگه طرف میومد این قضیه رو به من یا خانوم دیگه ای میگفت احتمال قریب به یقین خیلی جوابش ملایم تر بود. اینجا رو هم داشته باش فعلا!

دقت کردی خیلی وقت ها خانوم های کم حجاب از طرف بعضی آقایون خیلی مورد احترام قرار میگیرن؟ مطمئنا شما رو که نمی دونم ٬اما من خودم(البته قبل از کشف این اسرار شگفت!!) با خودم میگفتم:     "به به. بارک الله زهرا. معلوم نیست تو عمق وجود تو چه گوهری هست که در رفتار و منشت هویدا شده و این طوری این بنده خدا رو مجذوب خودش کرده!!" اما ...امان از دل غافل! وا حسرتا... لعنت به ناآگاهی که آدم رو به دست کیا که نمی ندازه! این جا رو که دیگه شدیدا داشته باش! بعدا دلیل گریم رو هم میفهمی.  

و اما جواب ها :

همه این تفاوت ها بر میگرده به آگاهی آقایون از مسئله و متاسفانه ناآگاهی ما. نا آگاهی از چی ؟ الان برات میگم:

شاید مثل اون زمان هایی که من اصلا نمی تونستم تصورش رو هم بکنم، احتمالا تو هم نمی دونی که آقایون با بد حجابی خیلی هاشون خواسته یا ناخواسته تحریک می شن. مطمئن هستم که آقایون با خوندن این  میگن: "خب... این که واضحه. یعنی میخواین بگین خانوم ها این چیزها رو نمی دونن؟" باور کنید خیلی هاشون نمی دونن!! ما زن ها اصولا با نگاه کردن به یک آقای حتی جوونی که با وضع فجیعی هم ممکنه بیرون اومده باشه تحریک نمی شیم. معمولش اینه. بدبختی اینجاست که ما فکر میکنیم مردها و زن ها یه جور تحریک میشن. تو یه وبلاگی میخوندم: راه اصلی تحریک آقایون نگاهه ٬در حالیکه راه تحریک خانوم ها لمس و تماس. برای همین ما زن ها به طور نا خودآگاه خیلی وقت ها فکر می کنیم که اصلا امکان نداره با بیرون بودن موی ما یا یه آرایش صورت یا یه کم لباس های اون جوری (!) کسی بخواد تحریک بشه! جلب توجه رو که میدونیم و برامون واضحه اما مورد سو استفاده قرار گرفتنش رو  به جرات میتونم بگم خیلی هامون نمی دونیم. اصولا حساسیت بیشتر آقایون به دلیل همین آگاهی اون هاست. چون اون ها خیلی بهتر از دل هم جنس هاشون خبر دارن! اولا  نمی دونستم چقدر درسته ولی دقت که کردم به این نتیجه رسیدم شدیدا که: آقایون از وضع ظاهری و رفتار خانوم ها خیلی زود ممکنه تحریک بشن یا در خوش بینانه ترین حالت از طرف یه خرده سواستفاده کنن!!! برای اینکه مطمئن شی میتونی اینجا کلیک کنی و نظرات شگفت انگیز آقایون رو در مورد سه سوالی که از اونها پرسیدم، ببینی! بازهم میگم: این نتیجه پژوهش ها!! کنجکاوی ها و فضولی های خودمه!!    جون من: تو فکرشو میکردی؟من که قبلا ها نمی دونستم و وقتی فهمیدم خیلی دلم به حال خودم سوخت. به حال همه زن ها دلم میسوزه. واقعا آگاهی درستی نداریم. بگذریم...

در کل زن ها به خاطر زیبایی بیشترشون نسبت به مردها   و با توجه به حساسیت جنسی آقایون به ظاهر و حرکات و تن صدای خانم ها ٬ ضریب خطر شون برای مورد سواستفاده قرار گرفتن خیلی بیشتر میشه. عزیز جان !! به جون تو این ها کشک نیست ها. نتیجه سالها فضولی منه باور کن همش راسته.... راستی! یادته از این بحث شد که خانوم های کم حجاب خیلی جاها مثل بعضی ادارات بیشتر احترام میشن؟ نمی دونم حالا جواب سوالتو گرفتی یا نه؟ خونسردیتو حفظ کن تا بگم. واسه این که خیلی از آقایون از شخص ما لذت میبرن.(بر خلاف تصور ما که فکر میکردیم مجذوب شخصیت مون شدن!). خوششون میاد از خانوم های بدحجاب ٬ اما از اون خوش اومدن های کثیف. می دونن که زن ها ناآگاه هستن و تا میتونن از این از این ناآگاهی سو استفاده میکنن . شوخی و بگو بخند و... من و توی از دنیا بیخبر هم با همون خیالات باطل پیشین خرسند و خوشحال می شیم. بسوزه پدر ناآگاهی...

خلاصه کلام:

به جون خودم و شما زن خیلی می تونه منشا فتنه بشه. باور نمی کنی؟... من و تو که متوجه   نیستیم مردها تنوع طلبن. میگیم باهاشون . میخندیم. پیش شون باصطلاح "تیپ میزنیم". (اول از همه هم به خودم میگم. واقعا...)نمی دونیم که اون زن بنده خداش که تو خونه نشسته از دار دنیا همین یه شوهرو داره. این شوهره میره خونه. زن بیچارش با خودش میگه: "این انگار مثل قدیما دیگه دلش پیش من نیست". ما مسئولیم متاسفانه. نمی دونیم این که میگن "بنیان خانواده " با بی حجابی و شاید بدتر از صرفا بی حجابی، با "بی عفافی" سست میشه٬ کشک نیست... عین واقعیته. باید باورش کنی. حتی اگه سخته برات. خودم چقدر واقعا ناراحت میشم از یادآوری زمان هایی که این چیزها رو نمی دونستم و الان با خودم فکر میکنم : "نکنه اون موقع ها به جرم ناآگاهی٬ از نحوه حرف زدنم٬ پوششم٬حرکاتم که اون موقع خیلی بهشون توجه نمی کردم سو استفاده شده باشه...

بعید میدونم کسی به شناخت درست برسه و باز هم بتونه به واسطه پوشش نه چندان مناسبش و حرف زدن و این جور چیزها٬ به کسی اجازه بده ازش سو استفاده کنه.... چی بگم دیگه؟ همین...

کلام آخر:

من فاطمه زهرا (س) رو پذیرفتم و مطمئن هستم و مطمئن باش که اون برای تمام کارهاش دلیل منطقی داره.نه تعصب بی دلیل. پس به حجابش هم ایمان بیاریم. بدونیم که حجابش و حجاب مون هرگز کار بیهوده و عبثی نخواهد بود. تماما بر اساس واقعیت ها و ضروریاتی ست که ممکنه ازش کامل آگاه نباشیم.

                                         به فاطمه اعتماد کن. 

راستی!..  حرف های منو صادقانه بدون.

چرا"از جنس تو"؟

خیلی وقت ها وقتی به آدم های دور و برم نگاه میکردم یا حرف هاشونو می شنیدم  یا سرخوشی شونو میدیدم حس بدی پیدا میکردم.با خودم میگفتم:"انگار اینا هم بدتر ازمن فقط چسبیدن به زندگی. زندن تا زندگی کنن. فکرشون با برنامه های تکراری و روزمره اشباع شده. جایی دیگه نمونده برای فکر کردنشون به اون چیزهایی که هر آدمی باید بهش فکر کنه . اینا هم مثل من به باصطلاح "خوشبختی های زندگی" خو کردن و کلا یادشون رفته که: ما رو آوردن اینجا چیکار؟! "

اما خیلی جالب و قشنگه برام تداعی لحظه هایی که درست از همین آدم های عادی شبیه به خودم که هیچ انتظاری ازشون نداشتم جز پرداختن به همون زندگی روزمره ٬نه در یک زمان خاص با یه حالت ویژه٬نه...٬ در همون حالت همیشگی٬ لابه لای همون حرف های تکراری و عادی٬ اما با یه تفاوت: "عمق صدا و مخصوصا نگاهشون" که انگار صدچندان می شد٬ حرفی می شنیدم که همونجا از این که با این حرفشون روی تمام بدبینی من نسبت به آدم ها خط بطلانی کشیده می شد٬ واقعا خوشحال میشدم و میفهمیدم که سخت در اشتباهم. آره...  آدم هایی که اصلا من ازشون انتظار نداشتم، حتی خیلی وقتها ناخواسته حرفی میزدن یا حالتی ازشون سر میزد که انگار از دردها و دغدغه ی: "شدن"  اون ها حکایت میکرد. و اینطور بود که هر روز که بیشتر با آدم ها، بویژه دوست ها و معلم هام که بیشتر از همه می دیدمشون٬ به سر می بردم، بیشتر متوجه می شدم که : "آدم ها چقدر خوبن. انگار همه تو عمق دل هاشون ٬تو اعماق ذهنشون ٬یه چیز میگذره. چقدر خوب! انگار هیچ کی تنها نیست. انگار آدم ها هم دیگه رو میفهمن". درست بر خلاف اونچه که من فکر میکردم. اسم اینجا رو گذاشتم:"از جنس تو"، چون ما همه مون از یک جنسیم. یادمون باشه ما تنها نیستیم.ما خیلی با هم فرق میکنیم اما در اصل هیچ فرقی نداریم. همه مون دغدغه آدم شدن داریم.  دغدغه دل کندن از این همه رنگ های دروغی که تا چشم هامون می خواد بره به سمت آسمون٬ چشم بدوزه به آبی اسمون٬ رنگی شبیه حقیقت٬ آبی بیرنگ٬ زلال و آشنا٬ میگن: وایستا! این همه رنگ ..کجا رو میخوای نگاه کنی؟ از دستمون میدی ها...

بگذریم!

وقتی فکر میکنم همه چیز فقط تو همین شاید یه سال ٬ده سال٬سی سال٬...چه می دونم پنجاه سال ...رقم میخوره٬ وقتی که فکر میکنی فقط و فقط یک بار فرصت انتخاب داری ٬ وقتی فکر میکنی اگه همین چند وقت نتونی بهش برسی دیگه هیچ راهی و فرصتی نیست که بهش برسی..وای...وای...نه... به قول حافظ:

فرصت شمار صحبت٬کز این دو راهه منزل       چون بگذریم دیگر٬نتوان به هم رسیدن

 من خودم به اینا فکر میکنم ولی بدتر از همه این که درست پنج دقیقه بعد شاید هم کمتر همه چی انگار یادم میره... یاد اون آیه قرآن افتادم که میگه: "چرا چیزی رو میگید که خودتون عمل نمی کنید". قضیه من هم شده مصداق همین .دوست من! تو منو ببخش به خاطر این پر ادعاییم.

اگر چه من آدمی نیستم که نوشتنم با اخلاص باشه اما حداقل میدونم که : تا حدی٬ نوشتم تا نوشته باشم برای یک آشنا. بابت هر بدی در نیت و یا نوشته هام که احتمالا وجود داره منو ببخش.

خیلی دیر وقته. تو که حتما الان غش کردی از خواب! ولی:  شب خوش 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام.حالتون خوبه؟ این اولین پستی یه که میخوام بذارم. داشتم فکر میکردم با چی شروع کنم. یه بیت شعر؟ یک جمله از یه آدم بزرگ؟یک ...؟؟...اما نه... قشنگیش به سادگیشه. مگه نه؟ پس بذار با همون جمله آغازین همیشه شروع کنم. تازه، در عین تکراری بودن و سادگی:

بسم الله الرحمن الرحیم.

خدایا به امید تو . کمکم کن.